دلستان

متنفرم!!!!

     ازشون متنفرم. از همشون متنفرم. من، من فقط خوبي بوده كه در حقشون كردم. محبت و لطف و احترام و صبـــر. اما در آخر چي نصيبم شد؟!

تهمت و افترا و دروغ و دغل بازي.

     خدايا من لياقت اين همه عذاب و خشونت رو دارم؟! من كي رو دارم جز تو و دلستانم؟

     تحمل مي كنم. تحمل مي كنم حتي اگه قرار باشه چيز هاي بدتر از اين هم بشنوم. تحمل مي كنم اگه اين كارم تاوان داشتن دلستانم هست. اونقدر دوستش دارم كه بتونم همه ي اين بي محبتي ها و بي احترامي ها رو تحمل كنم.

      اما نفرت چيزي هست كه تمام وجودم رو گرفته و نميخوام ازش دور شم. ميخوام هر لحظه و تا هميشه اين حس باهام باشه. ميخوام يادم باشه كه براي چه آدم هاي بي ارزشي جسم و روحم رو عذاب دادم. مي خوام يادم باشه دلم براي كيا مي سوخت و لذت و شادي خودم رو فداي خوشحالي كيا كرده بودم. مي خوام فراموش نكنم تا همين چند لحظه پيش با وجود همه ي بي احترامي ها و توهين ها و تهمت ها چه جوري ته دلم دوستشون داشتم. ميخوام متنفر باشم. از همشون و تنفر تنها دواي زخم كهنه و متعفن منه. زخمي كه تنها دليل بودنش بر پيكر روح و جسمم عشق به دلستانمه.

بگذار زخم بزنند، بگذار خراش بدن تمامي پيكرم رو و با تمام كنايه ها، هر لحظه نمك بپاشند بر اين زخم عميق. من متنفرم، متنفرم، از همشون متنفرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 8:46 PM  توسط آوا  | 

بازم دلم گرفته.

     پس كي تموم ميشه؟؟؟

     همش دارم فكر ميكنم اگه ني نيم الان بود، چند وقتش بود، من چه حالي داشتم، چي كار مي كردم، بايد چي مي خوردم كه تغذيه مناسبي داشته باشه، چطوري رفتار مي كردم كه بهش آسيب نرسه؟!

    نميدونم، تمام ذهنم پر شده از تصورات. يه لحظه آرومم و پر از اميد، يه لحظه مأيوس و پر از نگراني و تشويش.

    ميخوام رها بشم از اين همه نا اميدي و تشويش. كمك ميخوام. كمك

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 0:17 AM  توسط آوا  | 

بهـــــار شده؟!!

     امسال عيـــــدم شبيه عيــد نيست. هر چند هنوز برا قضاوت خيلي زوده. اما من تا الان، حال و هواي عيـــد رو حس نكردم.

     هنوز خونه تكونيم تموم نشده و با وضعيت بد جسمي ام تا قبل از سال نو هم تموم نميشه.

     هنوز يه عالمه خريد دارم كه نه وقت انجامش رو دارم، نه حوصله و توانش رو.

     هنوز هديه دلستان رو نخريدم و تحمل شاد بودن و خريد كردن رو هم ندارم.

     هنوز نه وسايل سفر رو آماده كردم و نه حتي بهش فكر.


     و از همه بدتر، هنوز تصميم نگرفتم چه جوري به مامانم بگم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 10:6 AM  توسط آوا  | 

هميشه كم ميارمت!!

همین که می نویسم و به واژه می کشم تـــــــو رو

دوباره بارغــــــــــم می شینه، روی شونــه های من

همین که میشکـفـــی مثِ یک گــــــــل میونِِ دفترم

دوباره گرمیه لبـــــــــات، دوباره گونــــــــــــه های من

همین که میــری از دلــــــــــــــــم

قرار آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم میــشي

دوباره زخـــــــــــــــم مي خورم، دوباره بـــاورم مي شي

همیشه کـــــــــــــــــــــــــم میارمت

همیشه کـــــــــــــــــــــــــم میارمت

نمیــــــــــــــــــــــــــــشه که نبارمت

نمیــــــــــــــــــــــــــــشه که نبارمت



گریـــــــــــــــه فقط کار منـه تو اشکــــــــاتو حروم نکن

به واژه ای نمیـــــــــــرسی اینجوری پرس و جـــو نکن

فاصــــــــــــله ها مال منــن، تـــو فاصـــــــــله نگیر ازم

بمــــــــون که بــاورت بشه گریـــــه نمیشه سیـــر ازم


+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 1:30 PM  توسط آوا  | 

از دست دادمش

     از دست دادمش.

     از دست دادمش قبل از اینکه لذت وجودش رو توی وجودم حس کنم.

     از دست دادمش قبل از اینکه حس مادرانه ام رو نثارش کنم.

     از دست دادمش.

    هنوز تو شوكم. حتی نتونستم باور کنم که بود، که بخشی از وجودم شده بود و با رفتنش قسمتی از وجودم رو از دست دادم.

    ميدونم كوچولو بودي. خيلي كوچولوتر از اوني كه بشه احساست كرد. اما برا من بودي. برا من يه لخته خون نبودي. برام عشق بودي. سرآغاز يه زندگي تازه. نميدوني از دست دادنت چه قدر سخت بود درد رفتنت خيلي زياد بود خيلي.

     حالا همه ي اون حس ها و دردهاي قشنگ رفتند، همه تهوع ها و سر درد ها. خدايا دلم براي دردهاي شيرينم تنگ شده. خدايـــــــــــا!

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 10:38 AM  توسط آوا  | 

     اين يه بخشي از كارهايي هست كه تو پست قبلي گفتم دوست دارم و باعث تلطيف روحيه ام ميشه. با اينكه اكثر وقتا بعد از انجامشون خسته ميشم اما اونقدر انجامش رو دوست دارم كه اين نيرو ميتونه بر خستگيم غلبه كنه.

 

اين سالاد گوجه و كاهو و هويج و خيار هست كه من خيليييييييي دوست دارم.

 

 

 

اینم هندوانه شب یلدا


 

كرپ موز



+ نوشته شده در  جمعه 22 بهمن1389ساعت 1:12 PM  توسط آوا  | 

      دوست دارم زود به زود آپ كنم، اما هميشه كارهاي به ظاهر مهم تر از اين برام پيش مياد. كارهايي كه از پيش براشون برنامه ريزي نكرده ام و دوست دارند خودشون رو به نحوي بين برنامه هام بگنجونند و اغلب، موفق هم ميشن.
     كار، درس، زندگي مشترك، پرداختن به هنر و كارهايي كه باعث تلطيف روحيه ام ميشه و از انجامشون احساس شادي بهم دست ميده ـــ هر چند از هر از گاهي از نظر جسمي خسته ام ميكنه ـــ همه ي اينها باعث ميشه نتونم زود به زود آپ كنم و از بين اين ها يي كه شمرده ام، فقط كارم رو دوست ندارم و عاشق بقيه چيزام.
     و منتظر چيزي كه اميدوارم به زودي اتفاق بيفته، چون انتظار واقعاسخته.
 
+ نوشته شده در  جمعه 22 بهمن1389ساعت 12:25 PM  توسط آوا  | 

هست و نيست.

     نه آنقدر هست که شادم کند و نه آنقدر نیست که بیخیالش شوم. هست و نیست و این است قصه انتظار من. انتظار چند روزه ی مبهم من.هست و نیست و بین این بودن و نبودن یک زندگی نهفته است؛ به وسعت عشق.

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 7:49 AM  توسط آوا  | 

عیـــــــدتون مبـــــــــارک

     فقط آمدم بگم عیدتون مبارک. و البته اینکه باز هم سرم به شدت شلوغه و دلم یه مسافرت کوچولو میخواد اما فعلا باید به تلاشم ادامه بدم و هوس هیچی نکنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 آبان1389ساعت 3:11 PM  توسط آوا  | 

منتظر یک شنبه ام

     منتظر یک شنبه ام و اين انتظار بد جوري داره روي اعصابم راه مي ره. يعني واقعا اين ارتقا شغلي برام اين قدر مهمه كه باعث شه شب ها رو نتونم با آرامش بخوابم و روزها رو سرگردان باشم؟! متاسفم اما جوابم به خودم آره است. برام خيلي مهمه. مهم تر از هر چيزي كه فكرشو بكني. مهمه چون معتقدم حقمه و كسي لايق تر از من نيست. اين خودستايي نيست، حقيقته. حقمه چون هفت ساله منتظرم يكي بفهمه حق و جايگاهم بيشتر و بالاتر از ايني هست كه الان دارم.

     ميدونم كه مي شه. بايد بشه بايد برا يك بار هم كه شده بتونم از نزديك درك كنم كه هنوز هم لياقت و توانايي مهم تر از پارتي و زير ميزي و اين جور زير آبي رفتن هاست. بايد بشه. بايد خاطرات سخت اين هفت سال رو تو ذهنم كمرنگ كنم. ميشه. من مطمئنم كه ميشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 8:51 AM  توسط آوا  | 

مطالب قدیمی‌تر